تبلیغات
بزرگترین پایگاه تفریحی - داستان اجــــــــــازه
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : عباس
موضوعات
نظرسنجی
نظر شما در مورد سایت








نظر شما در مورد سایت








جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بزرگترین پایگاه تفریحی




اجـــــــــــــازه ...

 

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد.



مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد.

خیلی عذر می‌خوام، فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.

مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...





نوع مطلب : داستان و مطالب ادبی، 
برچسب ها : داستان، زن، همسر، آقا، ناموس، داستان اجازه، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 تیر 1390 :: نویسنده : هنر علی
نظرات ()
شنبه 18 شهریور 1396 04:47 ق.ظ
After looking at a few of the articles on your website, I seriously like your way of
writing a blog. I saved it to my bookmark webpage list and will be checking back soon. Please check
out my website too and let me know how you feel.
جمعه 3 شهریور 1396 05:32 ب.ظ
I'm extremely impressed with your writing skills and also with the layout on your
weblog. Is this a paid theme or did you customize it yourself?
Either way keep up the excellent quality writing, it's
rare to see a great blog like this one these days.
شنبه 14 مرداد 1396 07:13 ق.ظ
Aw, this was a very nice post. Spending some time and actual effort to make a really good article… but what can I say… I procrastinate
a whole lot and never manage to get anything done.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر