تبلیغات
بزرگترین پایگاه تفریحی - کودکی که آماده تولد بود
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : عباس
موضوعات
نظرسنجی
نظر شما در مورد سایت








نظر شما در مورد سایت








جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بزرگترین پایگاه تفریحی




کودکی که آماده تولد بود

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بی شمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.
 
 
 
 
 

 

کودک هم چنان مردد بود و ادامه داد: اما من این جا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آن ها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟
و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست های تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسان های بد هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
خدا گفت: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.
کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همیشه در کنار تو هستم.
در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سؤال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو؟!
خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیت ندارد ولی می توانی او را “مادر” صدا کنی
 
 
 
شما به این مطلب چه امتیازی میدین
 




نوع مطلب : داستان و مطالب ادبی، 
برچسب ها : دست نوشته، مطالب باحال، مطالب جالب، باحال و خواندنی، مطالب خواندنی، مطلب جالب، کودکی که آماده تولد بود، قصه کوتاه، داستان کوتاه و آموزنده،
لینک های مرتبط :


شنبه 1 مرداد 1390 :: نویسنده : هنر علی
نظرات ()
شنبه 25 شهریور 1396 03:02 ق.ظ
I'm really impressed with your writing skills as well
as with the layout on your blog. Is this a paid theme or did you customize
it yourself? Either way keep up the nice quality writing,
it's rare to see a nice blog like this one today.
شنبه 4 شهریور 1396 12:54 ب.ظ
Heya! I realize this is somewhat off-topic but
I had to ask. Does managing a well-established blog such as yours take a massive amount work?
I am brand new to running a blog however I do write in my diary daily.
I'd like to start a blog so I can share my experience and
views online. Please let me know if you have any suggestions or tips
for brand new aspiring blog owners. Thankyou!
شنبه 14 مرداد 1396 09:32 ق.ظ
A motivating discussion is worth comment. There's no doubt that that you
need to write more on this issue, it might not be a
taboo matter but usually folks don't speak about these issues.
To the next! Cheers!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر